خرید بک لینک
خلاصههه دیگه بیخیال شدم رفتم راه آهن که سوار قطار بشم و برگردم خونمون .بستنی زعفرونی تهیهم داشتم حالمو خووب میکردم تو دلم میگفتم به جهنم ول کن دختر ... سوار قطار شدم . بله ، بدترین جا و صندلی قطار منتظرم بوود .‍♀️واقعا تحمل این یکیو نداشتم ...نشستم ، همسفر خوبی که کنارم بود ، بهم گفت فکر کنم من جای تو نشستم اگه خواستی باهم عوض کنیم جامونو !!! بهش گفتم اگه اینجا راحتی عاره عوض کنیم . جامو عوض کردم .منتظر شدم تا با حرکت قطار بستنیمو باز کنم .هندزفریمو گذاشتم سخنرانیهای استاد شجاعی جانمو گوش کردم

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 7:35

سلامدوست نداشتم به این زودیا بیام اینجا ... ولی کلی حرف داشتم که سنگینی میکرد . اینروزا حسهایی رو تجربه میکنم که نمیدونم درسته یا غلط . نمیدونم خواست خدا بوده یا برداشت اشتباه خودم ‌. یه وقتهایی نشونه هایی از خدا میبینم ولی بعدش یادم میوفته که اگه خدا میخواست همه شرایطش رو هم اوکی میکرد . ‍♀️ جواب استخاره م بد بود !!! کاش همه چی خووب بود ... همه چی سرجای خودش بود ... ولی نیست . هیچی سرجاش نیست . حتی خودم . تحمل حتی یکیشم ندارم !راستشو بخوای خسته ام ‌. کاش حداقل یکی بود باهم خسته بودیم از زیادی

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 7:35

maybe in  another life ...

شاید اولین جایی که دیدمت نبوده تهران ... و تنه به تنه شده باشیم تو بازار شام ! شاید یه جایی تو مصر ، لابه لای یه کاروان ! یا تو یکی از کاباره ها قبل انقلاب ! شاید یه جایی تو روم دم دمای بهار سر مزرعه دست تکون دادی برام ... شاید تو جنگ جهانی لای سربازا بدرقه م کردی از پنجره قطار ... شاید اولین قرارمون نبوده رو زمین ...

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: شنبه 28 شهريور 1405 ساعت: 7:35

صفحه بندی